ملکا ذکر تو گویم

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم ***

همه توحید تو گویم که به توحید سزائی

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری ***

احد بی زن و جفتی ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت ***

تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی ***

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی ، بری از درد و نیازی ***

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی ***

بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی ***

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

نبد این خلق و تو بودی نَبُود خلق و تو باشی ***

نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی ***

همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی ***

همه بیشی تو بکاهی همه کمّی تو فزایی

احد لیس کمثله صمد لیس له ضد ***

لِمَنِ المُلْکُ تو گویی که مر آن را تو سزایی

لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید ***

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی

حکیم سنایی

متن شعر از: گنجور https://ganjoor.net

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *